+ نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 18:22  توسط ندا
|
هوا هوای تابستان است در اوج بهار! باد میوزد و دلم را می برد... دلم برای بادبادک هوا کردن تنگ شده... برای مشق نوشتن...برای کلاس درس...
من هیچ وقت نخ بادبادک از دستم ول نشد و اوج پرواز بادبادک همیشه در کنترل خودم بوده... من همیشه مشق هایم را آن طور که دلم می خواست نوشتم...گاهی خوش خط و خوانا و گاهی نصفه و نیمه و گاهی خب خسته بودم و حسی برای مشق نوشتن نبود...
من به قدر کافی بزرگ شده ام و مطمئن هستم که دیگر قدم از این بلندتر نمی شود که برای چیدن میوه ها مجبور نباشم از درخت ها بالا بروم...
حیاط پر شده از چهچه بلبل ها و بق بق کبوتر ها و جیک جیک گنجشک ها و رقص شکوفه ها در آغوش باد... بهشت کوچک ما رویایی است اما دلم تنگ است برای شروعی دوباره... آخر درس و کلاس و خاطره همین جاست؟
آخر...
دلم امشب برایت می تپد یار
بیا رحمی بکن بر جان بیمار
بیا من را ببر تا اوج بودن
رهایم ناکن اینجا در شب تار
خدایا اون بهترینی که داری برام آماده می کنی رو زودتر آماده کن که من دلم خیلی کوچچیکه ها


...
بیاین دلامونو گنده کنیم و شاد باشیم و شادی ببخشیم...


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 11:11  توسط ندا
|
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 9:56  توسط ندا
|
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 16:55  توسط ندا
|
گاهی یک لحظه برای شناخت یک چیز کافیه و گاهی حتی یک عمر هم کافی نیست...
من هنوز بزرگ نشدم و تا بزرگ شدن راه زیادی در پیش دارم...هنوز هم تو جملاتم "من" می گم...هنوز هم...
خدایا شکرت...پایان نامه ام رو با تموم سختی ها و تلخی ها و شیرینی ها و لحظههای بکر و پیش بینی نشده و صحنه های برنامه ریزی شده به آخر رسوندم و دوباره فارغ التحصیل شدم...
از خدای مهربونم ممنونم...ازتمام کسایی که کمکم کردند و حس حضورشون آرومم کرد ممنونم...از خونواده ام...استادام...دوستام...هم کلاسی هام و حتی کسایی که برگی از تقویم شش ساله دانشگاهیم رو در این دانشگاه ورق زدند ممنونم... و از تمام کسایی که در این مدت برام دعا کردند و حس شون رو خدای بزرگ برام می فرستاد ممنونم.
این فصل از کتاب زندگیم هم به پایان رسید و برای شروع فصل تازه از نو متولد میشم...
از نو...با شادی و امید بیشتر
شاد باشید و شادی ببخشین
+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 22:22  توسط ندا
|
زندگی ما آدم ها پر از حوادث عجیب و غریبه.پر از فراز و نشیب پر از غم و شادی. و من به خوبی یاد گرفتم که قدر شادی ها و حتی قدر غم ها رو بدونم.زندگی ما آدم ها خیلی کوتاه تر از اونه که بخواهیم با نامهربونی و ناآرامی بگذرونیمش.
بابت غیبتم پوزش میخوام.
اگر از کارهام میپرسین...کارهای پایان نامه رو به سرعت انجام میدم و گاهی از خستگی نزدیکه بی هوش بشم.امروز از صبح تا عصر با آدمک دانشگاه بودم و مطالعه ی میکروسکپی داشتم. اینقدر از نمونه ها عکس گرفتیم که چشمام داغون شد.
آدمک رو هم حسابی خسته کردم.
فقط یه ربع خونه بودم و بعد کلاس زبان و فردا باز دانشگاه...
خدا رو شکر می کنم که دلیل تموم سختی هایی که سر راهم قرار می گیره رو خیلی زود می فهمم و به حکمتشون پی می برم. خدا رو به خاطر تموم آدم های مهربونی که تو این زمین دوست داشتنی زندگی میکنن و حس حضورشون آرومم میکنه شکر می کنم... خدایا شکرتتتتتتتتتتتت
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 20:44  توسط ندا
|
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 22:3  توسط ندا
|
+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 20:32  توسط ندا
|
یکی بود...یکی نبود...(راستش چون دقیقاً نمیدونستم که چجوری شروع کنم،اینجوری گفتم...فقط نگین چجوری...چه میشه کرد...خجالتیم دیگه
)هر هفته دوشنبه تا پنج شنبه میرم دانشگاه و مطالعات میکرسکپی انجام میدم و چشمام شده مثل...
(واژه ای پیدا نکردم)
5 تا از بچه های ترم بالایی دفاع کردن و نمره هاشون به ترتیب صعودی،نزولی،صعودی،نزولی و صعودی بود.طبق محاسبات بنده
نفر بعد (که معلوم نیست کیه و کی دفاع میکنه)نمره اش نزولیه.
هنوز خیلی کار مونده که برای پایان نامه انجام بدم.
ولی باید هر جوری شده تلاش کنم که این ترم دفاع کنم.آخه تموم شرکت ها و معادن و مدارس و دانشگاه ها منتظرن من درسم تموم بشه و استخدامم کنن.
نمیدونم اگر به یکیشون بگم وقتم پُره چیکار میکنه؟
از شوخی گذشته باید بعد از درس ،به طور جدی برم دنبال کار و دانشگاه ها رو برای خوندن دکترا چشم انتظار نگه دارم.
هر قدم که برای پایان نامه بر می دارم بیشتر حس می کنم که چیزی بلد نیستم.
اما این حس بدی نیست.هرچند گاهی به طور اساسی حس میکنم که دارم له مشم
اما این حس باعث میشه تو کارم جدی تر باشم.
از اونجا که آرزو بر جوانان عیب نیست،امسال آرزوهامو اینجا مینویسم تا سال دیگه همین موقع بیام و ببینم و خدا رو به خاطر چیزایی که بدست آوردم شکر کنم و دلایل خدای نکرده ناکامیم رو صد البته در اون ها حکمتی هست رو بررسی کنم.....
سال دیگه همین موقع:درسم تموم شده...مدرس دانشگاه شدم...حق امضای مهندسی رو گرفتم .... و ....
یادم اومد بازم می نویسم.و شعری که دقایقی پیش متولد شد:
به منجلاب واژه ها دوباره گیر کرده ام
برای نقش قصه ات همیشه دیر کرده ام
مرا به خاطرخودت...بخاطر خدا ببخش
تو را به بیت زندگی اگر که پیر کرده ام
الهی شادی سرمشق روزهامون باشه


+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 22:48  توسط ندا
|